تبليغاتX
ورود جوانان زیر 21 ممنوع

ورود جوانان زیر 21 ممنوع

دوستانه

 

اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه

يا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه

اما نه گذشت و ديدم دل من ديوونه تر شد

به تو گفتم و دلت از قصه ی من با خبر شد

ميدونم دوستم نداری مثل روزای گذشته

من خودم خوندم تو چشمات يه کسی اونو نوشته

مي دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من

می دونم واست يکی شد بودن و نبودن من

آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشيدن

رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن

------------------------------------------------

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:57  توسط حمیدرضا   | 

------------------------------------------------فرق منو پروانه در این بود پروانه پرش سوخت من جگرم

 

دل من دست بردار ، دیگه بسه انتظار

دیگه اسمشو تو به یاد من نیار

اون دیگه نمیاد ، عمرتو هدر نکن

دل من ، دل من ، منو در به در نکن

دل من ، غم تو واسه من خیلی تلخه

می دونم تنهایی ، آخه تنهایی سخته

دل من اگه ما عشقو از سر نگیریم

یه روزی من و تو ، هر دو تنها می میریم

دل من دیگه بسه آخه اون که می خوای تو دیگه نمیاد

باید بدونی که یه روزی دوباره اون اگه بیاد

اونوقت می بینی که اون دیگه حتی دلو نمی خواد

دل من ، اینجوری ، آخه تنها می مونی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:56  توسط حمیدرضا   | 

عاشقی درد بی درمون

ببین چه کردی با حالم ببین چه کردی با روزم

که بی صدا در تنهایی تو آتیش غم می سوزم

هدیه دادم به گل های شادی هدیه کردی به چشم های گریون

هدیه دادم به تو یک دل ساده هدیه کردی به من رنج فراون

حالا من موندم چشمای خسته حالا من موندم و قلبی شکسته

حالا من موندم چشمای خسته حالا من موندم و قلبی شکسته

دل جدا از یاران کردم در دیاری دور افتاده

مثل برگی سر گردانم تن به دست طوفان داده

با خاطره ها دم سازم با سایه غم هم رازم

هدیه دادم به گل های شادی هدیه کردی به چشم های گریون

هدیه دادم به تو یک دل ساده هدیه کردی به من رنج فراون

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:53  توسط حمیدرضا   | 

انتخاب...........

تا حالا فکر کردید که انتخاب چقدر مهمه.تا حالا فکر کردید که هدف و اراده و جسارت و جنگ جو بودن و شجاعت و پشتکار و امید و عشق و توکل به همون ریسمون بالای سرمون که وقتی میخوایم بیفتیم توی دریا و غرق بشیم اونو میگیریم.اینها همه مهم هستند.این ها همونهایی هستند که هم از لحاظ فکوران و اندیشمندان ارکان اصلی پیشرفت و به تکامل رسیدنه هم در ادیان به اون ها توجه خاصی شده. خوب حالا هرکس تمامی این مراحل رودر زندگی خودش قرار نده نمیتونه که بگه من موفقم یا خوشبختم یا میتونم که کسی رو خوشبخت کنم.و کلا دیگه اون یه جورایی از این دنیا پرته و نخواهد توانست که زندگی کنه.ونمیتونه که زندگی رو بر وفق مراد خودش یا حد اقل در راستای زندگی متناسب با جامعه خودش قرار بده .پس موفق نخواهد بود و پیروز هم نخواهد شد و تمامی اعمال رو زندگی بر او تحمیل میکنه.والا من هرچی با خودم فکر کردم نفهمیدم باید دقیق چکار کنم که تمام مشکلاتم حل بشه.به هر دری زدم یه جاش میلنگید.خوب آخه نمیشه که آدم تموم چیزهایی رو که میخواد همون بشه.دیدم اینم یه حرف منطقیه.اومدم با خودم دو دو تا چهار تا کردم و دنبال راه حل ها گشتم.خیلی فکرا به نظرنم میرسید.هر کدومش رو یاد داشت کردم.همه رو کنار هم گذاشتم دیدم که خیلی تعدادشون زیاده .اونهایی که احتمال بیشتر برای موفقیت داشتن رو جدا کردم.تازه چند تا فاکتور هم که برای زندگ آیندم هدف قرار دادم رو کنا رگذاشتم.حالا اینجاست که باید انتخاب کنم و هدف هام رو معیار قرار بدم و از خودم در رسیدن به هدف هام جرات و جسارت به خرج بدم و در بعضی مواقع با مشکلات سنگین بجنگم(البته به طور کاملا سیاست مدارانه و منطقی )که ضربه ای به خودمون وارد نشه که بخوایم بعدها تابان پس بدیم.البته من تا حالا که از این انتخاب ها نداشتم وتجربه شکست دراهداف رو هم خیلی نداشتم.چون این تجارب رو نداشتم نمیتونم که بایستم تا برام به طور نا خداگاه پیش بیاد ویا کسی برام پیش بیاره.تازه ممکنه اونقدر کار ضروری باشه که من همون موقع باید دست به کار بشم و ممکنه که حتی 1 روز بعد هم دیر باشه.و اون قضیه هم خیلی به آینده من بستگی داشته باشه.با توجه به این نظریه های اثبات شده من باید دست به کار بشم.دیگه اینجا حاجت هیچ استخاره ای نیست و باید عجله کرد که فرصت ها رو از دست ندیم.چون ممکنه هرگز این فرصت ها رو نشه برگردون فرصت هایی که ما بعد ها حسرت از دست دادنشون رو میخوریم و افسوس میخوریم که کاش اون موقع اراده میکردیم و شجاعت به خرج میدادیم تا الان نمیخواستیم پشیمون باشیم.و پشیمونی هیچ سودی نداره و واقعا چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟ولی خوب اینجا یه مسئله کوچیک هستش که من برای استارت یا باید خودم تنهایی برم جلو یا از کسی که میدونم میتونه به من کمک کنه و حرف من رو میفهمه کمک بگیرم تا دلهره و ترسهای ناشی از تجربه نداشتن در این موارد از من دور بشه.خوب در این کار ها چه حقوقی و چه حقیقی اولین افرادی که میتوانند به ما کمک کنند.اول پدر و مادر بعد خواهر و برادر و سپس دوستان میباشند.ما در خیلی از موارد نظراتمون با پدر و مادرو خواهر و برادر و دوستان تفاوت داره حالا باید چه کار کنیم.حالا بگیم چون اونها این رو میگن منم باید فقط به نظر اونها گوش بدم و دل خودم و خواسته و نیاز من و پیشرفت و سعادت خودم رو دور بریزم.نه فکر نمیکنم این کار درستی باشه.درستش اینه که من باید خودم شروع کنم.اونم هیچ چیز نمیخواد جز یه کم غروری که بعضی مواقع بی خودی خرجش میکنیم و باعث آذار و اذیت دیگران میشیم.و یه مقدار شجاعت که اونم اگه ما پسرا نداشته باشیم که دیگه مرد نیستیم.جسارت و مطالبه رو هم میذاریم کنارش به علاوه پشتکار و عشق که دیگه تکمیل تکمیل بشه و همه چیز برای موفقیت آماده باشه.حالا من چند تا سلاح خوب دارم و همه جوره خودم رو برای موفقیت آماده کردم.بلاخره مرگ یک بار شیون هم یکبار.نمیشه آدم خودش رو رو هوا نگه داره که.دوستان در این موارد فقط کافیه که ما خودمون بخوایم اونوقته که برامون هیچ چیز جز هدفمون مهم نیست و در رسودن به اون از اتفاق هایی که ممکنه برامون بیفته حراسی نداریم و اونموقعه که مطمئن باشید که پیروز میشید و تمامی افرادی که مقابل شما بودن وقتی دفاع شما رو از هدفی که میخواید بهش برسید و وقتی پافشاری و پشتکارتون رو میبینن حتما باهاتون موافق میشن و میفهمن که این قضیه برای شما اهمیت داره.چون خیلی از پدر و مادر ها و جامعه و دوستان یاد گرفتن اول هر کاری نه بیارن و بگن که نمیشه و درست نیست ولی خوب وقتی پافشاری شما و پشتکار شما واینکه در کارتون عشق می ورزین رو میبینن کارتون رو راه میاندازند و یا باهاتون مخالفت نمیکنند.تموم این کار ها هم فقط اولش و شروعش مشکله ولی وقتی شروع میشه خودش هم یواش یواش رو غلطک میافته وهم باعث شجاعت ما میشه.در مورد عشق و وصال یار نیز همین قضیه صدق میکنه.من عاشقم .طرفم رو خیلی دوست دارم ولی هم از مشکلات خیلی میترسم هم از پدرم که نکنه چی بگه یا من رو دعوا کنه یا مادرم ممکنه بگه نه و مخالفت کنه چون مثلا دختر خواهرش رو برای من در نظر داره یا یه موقع نکنه من برم خواستگاری و خوانواده دختره بگن نه و من سنگ روی یخ بشم و هزار تا فکر مذخرف دیگه که شاید تا حدی بعضی هاشون هم درست باشه ولی دلیل نمیشه که من خودم رو گول بذنم و با طرفم و عشقم بازی کنم و اون بیچاره رو هم مدام در عذاب بذارمش.من باید خودم رو باور کنم وقتی خودم رو باور کردم اونوقت میتونم طرف مقابل رو نیز با تمام وجود باور کنم.وقتی هم انسانی یک حقیقتی رو باور کنه هرگز ازش دست نمیکشه مثل ما مسلمون هایی که حقیقت نماز رو درک کردیم و به عشق به خدا رسیدیم.پس میتونیم عشق زمینی هم داشته باشیم اونم از بهترین نوع و نابترینش .حالا من این عشق رو دارم ولی خوب چون جرات قدم جلو گذاشتن رو ندارم سعی میکنم با بازی دادن خودم و طرف مقابلم و با نقش بازی کردن ها و دورکردن خودم از احساس درونیم که داره بهم میگه که تو لیاقت این عشق و عاشق بودن و وصال رو داری ولی من به همین دلایل پوچ میخوام که همه چیز رو بگذارم زیر پا.البته اینجا این نکته قابل ذکره که چرا پدر و مادر ها همیشه منتظرند گه چیزی مستقیما بهشون گفته بشه تا بفهمند چرا نمیخواند با رفتار بچه هاشون و عملکرد هاشون این رو بفهمند و حق رو به بچه هاشون بدن.نمیدونم پدر و مادر ها پس چه وظیفه ای جز خوشبخت کردن فرزندانشون و به تکامل رسوندن اونها دارند.مگه نه اینکه شما عزیزان صلاح ما رو میخوایند پس چرا حاظر نیستید حرفهامون روبشنوید و در موقعی که میخوایم ما در مورد خودمون صحبت کنیم خودتون رو به نشنیدن میزنید مگه شما همونی نبودید که برامون سعادت و میخوایند مگه همونهایی نبودید که میگفتید شما جگر گوشه ما هستید پس اون حرفها کی میخواد به تحقق بپیونده .من خیلی دوستون دارم و از همینجا دست تمام پدر و مادر ها رو میبوسم و ازشون تشکر میکنم ولی دوست دارم که اونها یه کم بیشتر به حرفهامون گوش بدن و نگن که نشنیدیم میدونیم که شنیدید پس خودتون رو به نشنیدن نزنید و کمکمون کنید چون ما در این زمان بیشتر از هر زمانی به کمک شما پدر و مادرها احتیاج داریم.ازتون خواهش میکنم.به دو تا قلب فکر کنید که داره برای هم دیگه میتپه و یکی از اونا بدون دیگری از تپیدن باز میمونه و دیگه برای زندگی بهونه ای نداره ولی خوب اگه بازم اینطوری نیست ما دو تا که همدیگه رو میخوایم برای رسیدن به هم باید بسیار تلاش کنیم و برای خوشبخت کردن خودمون تلاش بسیار بکنیم و مطمئن باشیم که به هدفمون میرسیم.نه اینکه با نا امیدی برای خودمون غصه رو تدائی کنیم و کارمون حسرت خوردن باشه و به جای سعی و تلاش در رسیدن به هم تلاش کنیم که خودمون رو از چشم همدیگه بیندازیم تا بتونیم همدیگه رو فراموش کنیم غافل ازاینکه نه هرگز همدیگه رو میتونیم فراموش کنیم نه میتونیم به دلمون دروغ بگیم و در آخر نفهمیم که چی شد که ما از هم اینقدر دور شدیم که حرفهای همدیگه رو نمیفهمیم.آره دوستان اینطوری هاست.حسابی باید حواسمون رو جمع کنیم و با دقت بیشتری به آینده فکر کنیم.و در تمام موارد کوشا باشیم و با یک باد نلرزیم.این باد ها نیستند که ویرانگرند بلکه این ما هستیم که خودمون رو باور نداریم وزود تو زندگی خودمون رو میبازیم.پس در رسیدن به اهداف، حالا در هر موضوعی که می خواد باشه باید در درجه اول به خودمون فکر کنیم و خودمون رو باور داشته باشیم و وقتی به خود باوری رسیدیم.میتونیم تمام چیز های اطرافمون اونطور که هستند باورشون کنیم و باشون زندگی کنیم و اگر مشکلات هستند اون ها رو از پیش روی خودمون بر داریم.امیدوارم که با این خود باوری و پشتکار و امید و سعی و جرات و جسارت و توکل بتونید به بالاترین درجات تکامل برسید و در زندگیتون موفق و پیروز باشید...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:50  توسط حمیدرضا   | 

 

 

لطفا از همه قسمت های وبلاگ ديدن کنيد به نظرم حتما خوشتون می

آد باور نداريد بس يه نگاه کنيد و نظر يادتو نره منتظر نظرات شما هستم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:45  توسط حمیدرضا   | 

دوست دارم

 

 


اگه چشمات مشكي يا عسلي دوست دارم

اگه موي تو كوتاست يا كه بلند دوست دارم

اگه چون دوستم داري ميخواي اذيتم كني هر چقدر مي خواي اذيتم بكن دوست دارم

وقتي با برق چشات چشماموادب ميكني دو تا چشم من مي خوان بهت بگن دوست دارم

وقتي كه دستم ومي گيري ونازش ميكني تو دلم داد ميزنم هزار دفعه دوست دارم

وقتي كه نگام به نيمرخت عمود اين لبام دوتاشون ميخوان درگوشت بگن دوست دارم

اگه آرزوي ناز دوستم داري فقط يه بار درگوشم حالا نه بعدا"بگو دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:43  توسط حمیدرضا   | 

نگاه...

هر صبح با طلوع خورشید .با عبور از کوچه های غریب .به امید تو گام برمیدارم . تنها بخاطر شنیدن صداقت .اما تو . تو حتی مرا از نگاهت محروم می سازی . ای همه ی امیدم . نگاهم کن که خود تو مرا اسیر خود ساخته ای . پس با نگاهی رهایم کن . .... 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:42  توسط حمیدرضا   | 

کجای ای عشق به فريادم برس به تو محتاجم باور کن

 

محبت را به دل دادن صفاي سينه مي خواهد

به ياد يكدگر بودن دل بي كينه مي خواهد

اگـر دورم زديدارت دليل بي وفايي نيست

وفا آن است كه نامت را هميشه روي لب دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:41  توسط حمیدرضا   | 

شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چيست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعني همين
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:37  توسط حمیدرضا   | 

 

زندگی به من آموخت که چگونه گريه کنم

امّا گريه به من نياموخت که چگونه زندگی کنم 

تو نيز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم

امّا به من نياموختی که چگونه فراموشت کنم زهرا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:36  توسط حمیدرضا   | 

 

زندگی رو با تو می خواهم...

چون تو را می خواهم.

تو را می خواهم که خواستنی ترينی

عاشقانه و با تمام وجودم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:34  توسط حمیدرضا   | 

عشق

عشق با درد همراه است- چون رشد را موجب مي شود.

عشق با درد همراه است چون عشق چنين مي طلبد.

عشق با درد به همراه است چون عشق دگرگون مي کند.

عشق با درد همراه است- چون در عشق از نو زاده مي شوي.

عشق واقعي تنهائي را به يگانگي مبدل ميسازد.

اگر ديگري را دوست ميداري- اگرميخواهي ياريش کني-کمک کن تا يگانه شود.

نبايد او را اشباع کني. تلاش نکن با حضور خود به گونه اي او را کامل کني. ديگري را کمک کن تا يگانه شود.

چنان سيراب از وجودخود که نيازي به حضور تو نباشد

عشق يک پيوند است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:32  توسط حمیدرضا   | 

تقدیم به تو که از گل ناز تری

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:31  توسط حمیدرضا   | 

تو را می جوید

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:30  توسط حمیدرضا   | 

دنيا رو با تو می خواهم...

 

عشق يـعـني شـادي و ســـرزندگي. عشق يــعني مـنـتـهـاي بـنــدگي

.عشق يـعني سـوخـتـن افروخـتن شـيـــوه دريــا دلان آمــوخــتــن

عشق يـعني سـوزش پـــروانه هـا شورش دل،خون سرخ لاله ها

.عشق يـعني صـوت بـلبـل در بهـار خــنــده گـُل بــر فــراز شـاخسار

عشق يـعـني وامـق و عَـذرا شـدن بهــر صــيد دُر سوي در يا شدن

عشـق يـعـني زنــدگــي را سـاختن دل بـه مـعــبــود گــرامــي باختن

عشـق يــعــني در ره او ســربــدار عشق يـعني لـحظه هاي بي قرار

عشق يـعـنـي بــيــسـتون را تاختن چهــره زيـبـاي شـيـريـن ساختن

عشق يعني همچو مجنون سوختن راه و رســم عـــاشــقــي آموختن

عشـق يـعـني يــوسف کنعان شـدن از زلــيــخا هاي دون پنهان شدن

عشق يـعـني جــاودانــي و غــرور درس مـهــرو عاطفه کردن مرور

دنيا رو با تو می خواهم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:29  توسط حمیدرضا   | 

 

بيا خورشيد را به پنجره دلمان دعوت کنيم

بيا خورشيد را به پنجره دلمان دعوت کنيم

و از کنار تمام سياهيها و خاکستريها بگذريم

بيا نسيم پر از مهربانی را با طراوت تر از هميشه

احساس کنيم.به باران نيازی نيست.زير افتاب هم

می شود خيس بود

ـــــــــــــ-----------------ـــــــــــــــــــــــــــــسرت رو بگذار رو شونه ام و آروم بخواب، گل بهار

من پیشتم تا خود صبح ، چشمات رو آروم هم بگذار

انقدر بیدار می مونم تا وقتی خوابت ببره

وقتی می خوابی رویا هم ناز نگات رو میخره

کابوس رو زندون میکنم ، خواب بد رو می سوزونم

مثل یک گنجیشک کوچیک آروم بخواب مهربونم

دستت توی دستای منه ، عزیز خوب نازنین

چشمات رو آروم هم بگذار ، رو شاپر ابرها بشین

تا صبح برات شعر و غزل ، لا لاییه عشق می خونم

چشمات رو آروم هم بگذار ، من اینجا بیدار می مونم

حافظ خواب تو میشیم ، من و خدای خوب دل

چشمات رو فردا می بینم ، خوب بخوابی ، شبت بخیر

ـ----------------ـــــــــــــــــ------ـــــــــــــــــ
آهای آدمیان به چشمان خود بیاموزید

که نگاه به کسی نیندازند

اگر نگاه انداختند عاشق نشوند

اگر عاشق شدند وابسته نشوند

اگر وابسته شدند مجنون نشوند

و اگر نیز مجنون شدند

با عقل و منطق زندگی کنند

آهای عاشقان اینک که پا به این راه دشوار

گذاشته اید با صداقت عشق را ابزار کنید

تنها عاشق یک دل باشید تنها به یک نفر دل ببندید

و با یکرنگی و یکدلی زندگی کنید

آهای عاشقان از تمام وجود عاشق شوید

و با اراده و اطمینان پا به این راه بگذارید

رسم عاشقی دروغ و خیانت نیست

رسم عاشقی صداقت است پس

سر لوحه و الگوی خود را صداقت قرار دهید

آهای عاشقان نه لازم است مجنون باشید

و نه لازم است فرهاد تنها

خودتان باشید همین و بس.
_________________

رفتن و هرگز ما شدن، طاعون عشق است...

اين دل به دريا دادنم، افسون عشق است...

من دل به تو، يا که خدا، يا که به فردا ــ

خوش می کنم، زيرا که اين قانون عشق است...

تنها تو را دارم وليکن بی سرانجام...

حالا که اينجايی دلم، ممنون عشق است...در من نمی رويد غزل، گر تو نباشی...

با تو فقط شعرم پراز مضمون عشق است...

و از کنار تمام سياهيها و خاکستريها بگذريم

بيا نسيم پر از مهربانی را با طراوت تر از هميشه

احساس کنيم.به باران نيازی نيست.زير افتاب هم

می شود خيس بود

ـــــــــــــ-----------------ـــــــــــــــــــــــــــــسرت رو بگذار رو شونه ام و آروم بخواب، گل بهار

من پیشتم تا خود صبح ، چشمات رو آروم هم بگذار

انقدر بیدار می مونم تا وقتی خوابت ببره

وقتی می خوابی رویا هم ناز نگات رو میخره

کابوس رو زندون میکنم ، خواب بد رو می سوزونم

مثل یک گنجیشک کوچیک آروم بخواب مهربونم

دستت توی دستای منه ، عزیز خوب نازنین

چشمات رو آروم هم بگذار ، رو شاپر ابرها بشین

تا صبح برات شعر و غزل ، لا لاییه عشق می خونم

چشمات رو آروم هم بگذار ، من اینجا بیدار می مونم

حافظ خواب تو میشیم ، من و خدای خوب دل

چشمات رو فردا می بینم ، خوب بخوابی ، شبت بخیر

ـ----------------ـــــــــــــــــ------ـــــــــــــــــ
آهای آدمیان به چشمان خود بیاموزید

که نگاه به کسی نیندازند

اگر نگاه انداختند عاشق نشوند

اگر عاشق شدند وابسته نشوند

اگر وابسته شدند مجنون نشوند

و اگر نیز مجنون شدند

با عقل و منطق زندگی کنند

آهای عاشقان اینک که پا به این راه دشوار

گذاشته اید با صداقت عشق را ابزار کنید

تنها عاشق یک دل باشید تنها به یک نفر دل ببندید

و با یکرنگی و یکدلی زندگی کنید

آهای عاشقان از تمام وجود عاشق شوید

و با اراده و اطمینان پا به این راه بگذارید

رسم عاشقی دروغ و خیانت نیست

رسم عاشقی صداقت است پس

سر لوحه و الگوی خود را صداقت قرار دهید

آهای عاشقان نه لازم است مجنون باشید

و نه لازم است فرهاد تنها

خودتان باشید همین و بس.
_________________

رفتن و هرگز ما شدن، طاعون عشق است...

اين دل به دريا دادنم، افسون عشق است...

من دل به تو، يا که خدا، يا که به فردا ــ

خوش می کنم، زيرا که اين قانون عشق است...

تنها تو را دارم وليکن بی سرانجام...

حالا که اينجايی دلم، ممنون عشق است...

در من نمی رويد غزل، گر تو نباشی...

با تو فقط شعرم پراز مضمون عشق است...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:28  توسط حمیدرضا   | 

غم

 

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد

آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جز غم که هزاران آفرین بر غم باد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:25  توسط حمیدرضا   | 

شیطنت عشق...

بگذار تا شیطنت عشق

چشمانت را به عریانی خویش بگشاید

هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد

اما کوری را بخاطر آرامش تحمل کن!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:23  توسط حمیدرضا   | 

هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد وکسی که چنین لیاقتی

دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:21  توسط حمیدرضا   | 

سهم من چیست مگر؟!

دست ها بالا بود

هر کسی سهم خودش را طلبید

سهم هرکس که رسید

داغ تراز دل ما بود ،ولی

نوبت من که رسید

سهم من یخ زده بود

سهم من چیست مگر؟!

یک پاسخ! پاسخ یک حسرت

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم ،عمق ان وسعت داشت

وسعتی تا ته دلتنگی ها

شاید... از وسعت ان بودکه

           بی پاسخ ماند...!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:20  توسط حمیدرضا   | 

انتظار...

هیچ وقت آدم ها را،
فراتر از طاقتشان،
به انتظار منشان
و اگر نشاندی،
خودت را آماده کن...
که روزی
به انتظارشان بنشینی
و آنها دیگر هرگز نیایند...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:19  توسط حمیدرضا   | 

اما  من  و تو
دور از هم مي پوسيم
 غمم  از وحشت  پوسيدن نيست
  غمم از زيستن بي تو  ٬  دراين لحظه ي پر دلهره است
 ديگر  از من  تا خاك  شدن راهي  نيست
 از سر اين  بام
اين صحرا  ، اين  دريا
پر خواهم  زد ،  خواهم مرد
  غم  تو ، اين  غم  شيرين  را
  با  خود  خواهم برد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:18  توسط حمیدرضا   | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:10  توسط حمیدرضا   | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:8  توسط حمیدرضا   | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:5  توسط حمیدرضا   | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:5  توسط حمیدرضا   | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:4  توسط حمیدرضا   | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:3  توسط حمیدرضا   | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 22:0  توسط حمیدرضا   | 


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 17:2  توسط حمیدرضا   | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 16:59  توسط حمیدرضا   | 

 



نوشته شده توسط مهتاب یه تنها اگه تنهایی مثل من ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 16:55  توسط حمیدرضا   | 

نمی خوام بگم

نمی خوام بگم که قدر یه دنیا دوست دارم

چون دنیا یه روزی تموم میشه

نمیخوام بگم که مثل گلی

چون گل هم یه روز پژ مرده میشه

نمی خوام بگم که سیاهی چشات مثله شبای پر ستارس

چون شب هم بالا خره تموم میشه

نمی خوام بگم که مثل آب پاک و زلالی

چون آب که همیشه پاک و زلال نمیمونه

نمیخوام بگم که دوست دارم

چون من اصلا دوست ندارم

بلکه من عاشقتم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 16:53  توسط حمیدرضا   | 

محبت را بر چه بنویسم؟؟؟

 نمی دانم محبت را بـر چه کاغذی بنويسم که هرگز پاره نشود

 بـرچـه گلـی بـنویـسم که هـرگز پرپر نشـود

 بـر چه ديواری بنويسم که هرگز پاک نشود

بـر چه آبـی بنويسم که هـرگز گل آلود نشود

 وسرانجام بـر چه قلـبی بنويسم که هـرگز سـنگ نشود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:52  توسط حمیدرضا   | 

زايری خسته و تنها
  
  تو كوير برهوت زندگی
 
له له يه جرعه آب روی لباش
 
ره به سوی كعبه دلت گذاشت
 
ولی آسمون چشمات نازنين
 
حسرت يه قطره بارون رو روی دلش گذاشت
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:49  توسط حمیدرضا   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:47  توسط حمیدرضا   | 

معنای عشق

عشق یعنی اینکه بدونی منتظر تلفن شماست.
عشق یعنی یه نفر دیگه هم آرزوهات رو بدونی.
عشق یعنی بدانی که چه خواهد گفت.
عشق یعنی وقتی نیست به یاد خاطرات اون لبخند بزنی.
عشق یعنی به خاطر اون پا روی دلت بزاری.
عشق یعنی تفاهم در مشکلات.
عشق یعنی بدونی که نمیشه اما نتونی ترکش کنی.
عشق یعنی وقتی دیدیش تنت آنقدر گرم بشه که دکمه پیراهنت رو بازکنی یا آستینت را بالا بزنی.
عشق یعنی فرار از تیرس نگاه معشوقت حتی در تابلو ترین نقطه دنیا.
عشق یعنی وقتی سفر رفتی توی جیبت قلبشو با خودت ببری.
عشق یعنی چیزی رو شریکی خوردن.
عشق یعنی آرامش در کنار معشوق حتی در هنگام درد.
عشق یعنی فراموشی درد یک جراحت.
عشق یعنی زهرای من
                      ****************************************
عشــــــــق آمد و عاقبت  مرا رسوا كرد  
                 با آن همه بيدلي ، مرا شـــيدا  كــــرد
چون عـــــــــــشق ندانست ره عـقل كجاست
                    رفتم به خرابه ها ، باز مرا پيدا كــرد
 
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:46  توسط حمیدرضا   | 

عشق در لحظه پديد مي آيد، دوست داشتن در امتداد زمان .
عشق معيارها را در هم مي ريزد ، دوست داشتن بر پايه معيارها بنا ميشود
عشق ويران كردن خويش است و دوست داشتن ساختني عظيم .
عشق ناگهان و ناخواسته شعله مي کشد، دوست داشتن از شناختن
سرچشمه مي گيرد
عشق قانون نمي شناسد ، دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه اي از
قوانين طبيعي است
عشق فوران مي کند چون آتشفشان و شره مي کند چون آبشاري عظيم
دوست داشتن جاري مي شود چون رودخانه بر بستري با شيب نرم .
عشق ، دق الباب نمي کند ، حرف شنو نيست ، درس خوانده نيست ،
درويش نيست،حسابگر نيست ، سر به زير نيست ، مطيع نيست ،
ديوار را باور نمي کند/کوه را باور نمي کند ، گرداب را باور نمي کند ، زخم دهان باز کرده را باور نمي کند ،
مرگ را باور نمي کند؛ و در آخر سربازي نرفته نيست؛ دشمن هم نيست .

*عشق لطفي است بي معنا
*عشق موجي است بي دريا
*عشق افسانه اي است گنگ
*عشق سوختن وخاكستر شدن است

پرنده را دوست دارم نه در قفس

عشق را دوست دارم نه براي هوس
زهرا
 
تو را دوست دارم تا آخرين نفس!!!
دوست داشتن برتر از عشق است...
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:41  توسط حمیدرضا   | 

دوستان عزیز اگه کسی داستان عشقی داره تو قسمت نظرات بگه تا به اسم خودش تو وبلاگ بذارم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:39  توسط حمیدرضا   | 

 

 
 
اگه یه روز قلبه کسی رو شکوندی یه میخ بکوب به یه دیوار
وقتی دلش رو بدست آوردی اون میخ رو از دیوار بکش بیرون
ولی همیشه یادت باشه جای اون میخ همیشه روی دیوار هست

 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:38  توسط حمیدرضا   | 

سلام این مطلب رو که خوندید نظرتون رو هم بدید که آدم باید چه جوری باشه

اگه سربزیر و متفكر و توي خودش باشه، ميگن: افسردگي داره‌، روانيه، سيماش قاطيه!

اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه، ميگن: جلفه، دلقكه، هجوه!

اگه چاق و اضافه وزن داشته باشه، ميگن: شكموئه، پرخوره، مال مفت تور كرده!

اگه لاغر و جمع و جور و ميزون باشه، ميگن: كنسه، نخوره، حمال وارثه!

اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره، ميگن: جنجاليه، با همه دعوا داره، خروس جنگيه!

اگه از حقش بگذره و گذشت كنه، ميگن: بي عرضه‌س، حيف نون و دست و پا چلفتيه!

اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه، ميگن: اينو، واسه ما شده آقاي مطالعه!

اگه با عيالات متحده‌ش مشكلي نداشته باشه، ميگن: زن ذليله، زن نگرفته، شوهر كرده!

اگه مرد سالار و حرف، حرف خودش باشه، ميگن: انگار كلفت آورده!

اگه دست به جيبش خوب باشه و به مردم كمك كنه، ميگن: پول پارو مي‌كنه، اهل بند و بسته!

اگه اهل بريز و بپاش و ولخرجي نباشه، ميگن: پولهاشو انبار مي‌كنه، جون به عزرائيل نمي‌ده!

اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه، ميگن: معاشرتيه، فوق‌العاده‌س، دوست داشتنيه!

اگه راست و درست و بي‌كلك باشه، ميگن: هيچي نمي‌شه، به درد لاي جرز مي‌خوره!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:20  توسط حمیدرضا   | 

سلام به همه شما گلای خوب و همربونم

  

هیچی نمی تونم بگم به جز این که فقط و فقط این شعر رو تقدیم کنم به بهترین و عزیزترین دوستم ;

زهرای عزیزم

  


ديشب به خواب رفتم، تو را در گوشه اي از اين زمينِ خاکي در حالي يافتم که

 دستهايت رابر رويِ زانوهايت آوار کرده بودي و نگاهت را به نقطه اي دور دست امتداد ميدادي .

کنارت نشستم و محو تماشاي تو شدم، به عمق  چشمانت فرو رفتم، واي خداي من!

چه دنياي زيبايي را در پشت پرچين نگاهت زنداني کرده اي . پرنده هاي چشمانت چه زيبا و دلنشين آواز تنهايي را در ني غربت مي نواختند.

دلت انگار دنياي  بکري است  که  قدمگاه هيچ  رهگذري نبوده است، به خودم جرأت مي دهم و در گوشه اي از آن  بيتوته  مي کنم . آهنگِ  دلنشين  قلبت آرامم مي کند و خوابِ هزار ساله ام را مي آشوبد.

خدا تو را فرشته آفريده است تا بيايي و تاريکي هايم را نور بپاشي.

با انگشتِ اشاره ات نگاهم را به سوي ديگري مي کشاني، آنجا که اسب سپيدي به پيشواز قدمهايت سر فرود مي آورد. ، مرا مهمانِ خنده هايت مي کني و به جايي مي بري که پُر از بويِ عطرِ گيسوانِ توست.

مهتاب کم کم تنهاييمان را سرک مي کشد.

آه خدايِ من آنجا را ببين!

آسمانِ پر از ستاره را مي گويم، بيا سهمِ خود را از آسمان بچينيم. به سمت شمال نگاهت را بچرخان! ستاره هايمان آنجاست، مي بيني؟

ستاره تو آن يکي است که نورِ بيشتري دارد .

ستاره من به تو زُل زده است و نگاهت را به وضو و عشقت را به رکعت در آورده است.

 دستم را بگير بي تو ديگر جائي را نخواهم ديد...............................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 21:50  توسط حمیدرضا   | 

یگانه ام

همه دوست دارند
 چشمهايشان را بگشايند
 و آنچه دوست دارند ببينند
 و در اين حسرت، اندوهگينند
 اما من نه
   هر لحظه، که چشمهايم را
  به روي تمام دنيا مي بندم
تو را ميبينم
 به شادي حضور هميشگي ات
 در تک تک سلولهاي روح و جسمم
 دنيا را از چشم تو، نگاه ميکنم
 و همه چيز دلپذير ميشود
 دنيا را آنطور که هست
مي پذيرم و مي بينم
 زيرا تو با مني
 يگانه ام خدای مهربانم تو را که برام مقدسی هزاران هزار بار می بوسم و شکرمی گویم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 21:44  توسط حمیدرضا   | 

تو و راز گل سرخ

راز گل سرخ چی بود ..

زهری در جوهر نوشته های کتابی جذاب ..

این کتاب معروف بود به اینکه هر کی میخوندش میمیره ..

به این ترتیب که وقتی خواننده برای گم نکردن مطلب انگشتش رو روی کلمات ریز نوشته کتاب میذاشت و بعد برای ورق زدن به دهنش میبرد اون سم وارد بدن خواننده میشد و بعد از چند روز که کتاب رو خونده بود اثر میکرد و اون شخص رو میکشت .

لازمه بیشتر توضیح بدم یا واضحه که میخوام بگم تو اون کتابی و عشقت اون سم ؟

.. و من اون خواننده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 21:16  توسط حمیدرضا   | 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 17:54  توسط حمیدرضا   | 

بهار...

به نام ایزد یکتا

بهار سبز خداوندي فرا مي رسد و چه زيباست سفره ي هفت سين...

كاش سبزه ي دوستي ها در بيابان كينه و نفرت سماق نمي مكيد...

كاش سيب وحدت را در سركه ي نفاق ترشي نمي انداختيم...

كاش اخم آدمها تنها به تلخي يك حبه سير بود...

و اي كاش سكه آخرين جزء سفره ي هفت سين بود...

چه زيباست هشت سيني كه سعادت عضو جدائي ناپذيرش باشد...

و چه زيباست صوت : " حول حالنا الي احسن الحال "

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 17:16  توسط حمیدرضا   | 

خورشید...

بیایید خورشید باشیم تا مهرمون دل ها رو گرم کنه!!!
 
یا که زلالی آب باشیم ! تا که پاکی ها رو به ارمغان بیاریم !!!
 
اما نه!!!
 
بیایید خودمون باشیم...
 
                  »» بی ریا ««
تا دوستمان بدارند ....
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 17:13  توسط حمیدرضا   | 

خدا ...

تاكنون نه مردابي ديده ام و نه دريايي، اما علفهاي مرداب را خوب ميشناسم وبا آنچه موج دريا ميخوانند
 
آشنا هستم تا كنون خدا را رودر رو نديده و پا در آسمان نگذاشته ام اما چنان از وجود او در آسمانها
 
مطمئنم كه گويي نقشه آسمان را با دو چشم خود ديده ام ...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 17:11  توسط حمیدرضا   | 

يک نفر دنبال خدا ميگشت.شنيده بود که خدا آن بالاهاست.پس هر شب از پله های  آسمان بالا ميرفت   ابرها را کنار ميزد   چادر شب آسمان را ميتکاند.ماه را بو ميکردو ستاره ها را زيرو رو. او ميگفت:خدا يک جايی همين جاهاست.و دنبال تخت بزرگی ميگشت به نام عرش  که کسی بر آن تکيه زده باشد.او  همه آسمان را گشت اما نه  تختی بودو نه کسی.نه رد پايی بودو نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشيد از جستجوی آن آبی بزرگ. آن وقت نگاهش به زمين زير پايش افتاد.زمين پهناور بودو عميق .پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند. زمين را کند زره زره و لايه لايه و هر روز فرو تر رفتو فروتر. خاک سرد بودو تاريک و نهايت آن جز يک سياهی بزرگ چيز ديگری نبود. نه پايين و نه بالا نه زمين و نه اسمان.خدا را پيدا نکرد.اما هنوز کوهها مانده بود.دريا ها و دشت ها هم.پس گشت و گشت و گشت.پشت کوه ها و قعر دريا را.وجب به وجب دشت را زير تک تک همه ريگ ها را.لای همه قلوه سنگ ها و قطره قطره همه اب ها را.اما خبری نبود.از خدا خبری نبود. نااميد شد از هر چه گشتن و هر چه جستجو. آن وقت نسيمی وزيدن گرفت.شايد نسيم فرشته بود که ميگفت خسته نباش که خستگی مرگ است.هنوز مانده است  وسيع ترين و زيبا ترين و عجيب ترين سرزمين هنوز مانده است.سرزمين گمشده ای که نشانی اش روی هيچ نقشه ای نيست. نسيم دور او گشت و گفت:اينجا مانده است  اينجا که نامش تويی.و تازه او خودش را ديد  سرزمين گمشده را ديد.نسيم دريچه کوچکی را گشود  راه ورود تنها همين بود.و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد.خدا آنجا بود.بر عرش تکيه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود همين جاست. سال ها بعد وقتی که او به چشم های خود برگشت  خدا همه جا بود  هم در آسمان و هم در زمين.هم زير ريگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه.هم لای ستاره ها و هم روی ماه...  خدا همیشه با ماست

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 17:53  توسط حمیدرضا   | 

هميشه وقتي تنها و نااميد و ملول تنت,روانت,از دست اين و آن خسته ست
هميشه وقتي رخسار اين جهان تاريک هميشه وقتي درهاي آسمان بسته ست
هميشه گوشه ي گرمي به نام دل با توست که صادقانه تر از هرکه با تو پيوسته
ست
به دل پناه ببر!آخرين پناهت اوست تو را چنان که تمناي توست دارد دوست
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 17:49  توسط حمیدرضا   | 

مطالب قدیمی‌تر